تبليغاتX
آردوشان

آردوشان

شعر و پیرامون شعر

از همین دفتر


ماه

بر اذان ظهر مي تابد

در پاييز سبز ارديبهشت

هم ساعت هفت است

هم ساعت دوازده و بيست دقيقه

هم ساعت سه

و خداي من يك ساعت مچي بي عقربه دارد

 

باد بال زنبورهاي گرسنه

مزارع خشك آبرنگ را ورق مي زند

و بعد سفيدي مطلق

و بعد

بعثت رو شنك

با گيس سفيد و دندان شيري

و بعد اشباح زنان شبه جزيره

پاي صندوق هاي راي

و در ليست نامزدها

نام كمرنگ خدايي مؤنث

 

هم ساعتِ هفت است

- ساعت قرار -

هم ساعت هفتاد

- ساعت بي قراري -

هم ساعتِ سايه

هم ساعتِ تكدرخت آبرنگ

هم ساعت اسب

هم ساعت  "بي سوار شايد بيايد"

هم ساعت  "حتماً مي آيد"

 

نبض من

- كه مي نويسم -

چرخ دنده ي ارديبهشت را مي چرخاند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0 AM  توسط هوشنگ ملكي  | 

دست تا مچ فرو رفته در سفيدي كاغذ

پا تا زانو در سراميك

سر تا چانه در ابر صورتي انبوه

كوهي شده ام گوشه ي اتاق ، پشت ميز

 

اي بركت بخند!

تا دندان هايت رديف غزل شوند

آوار شو بر من با حيله ي نقره اي ات

استعمار جوان!

 

ميان اين همه سفيدي

از زمستان امسال من گرفته تا موهاي روزهاي آخر شاملو

من مي نويسم

تو تايپ كن

معشوقه ي حاضر بي دريغ

و تصور كن

لابه لاي سطور

تو به زنبورهاي گرسنه فكر كني

و من پشت در ايستاده باشم

با كندويي بي عسل بر پشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 0 AM  توسط هوشنگ ملكي  |