تبليغاتX
آردوشان
شعر و پیرامون شعر
صفحه نخست ارتباط با ما آرشیو مطالب لینك RSS
كاربر میهمان خوش آمدید
سه شنبه هفدهم آبان 1390
می بخشید!
شما  خواب زنی که ویولن اش را قورت داده باشد ندیده اید؟
اگر دیده اید احیانن شاعرید
پس هر کجا هستید بخوابید تا صدای جیغ را بشنوید
صدای جیغ آرشه را بر استخوان بازوی چپ تان

اگر ندیده اید
می توانید این زن را  در شعر های بعدی من بخوانید.

ارسال شده توسط هوشنگ ملكي در ساعت 4 PM |
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390
تمام تنم از تفاوت بود
و همین تفاوت نجیب بود که مرا کنار کشید
تا دنیا بی تفاوت از کنارم بگذرد

ترکیب تنم از تفاوت خالص بود
تفاوت سفید
که مرا از تمام آدم برفی ها متمایز می کرد

شاید بشود با کمی اغماض از عرض خیابان گذشت
اما از خون پرندگان و عابرین پیاده فکر نمی کنم فکر نمی کنم
فکر نمی کنم بشود از خیابان هم به سادگی گذشت
وقتی خیابان را خون تو خط کشی می کند
و پلیس ها با استخوان انگشت های تو سوت می زنند

آدم برفی ها سیاه تو را به تن کرده اند
تو که تن ات از تفاوت سفید بود
و مناسب تکه تکه شدن
مثل تن کلمات میان جدول روزنامه ها

سر حسین را برمی دارم و سر تو را می گذارم سر سطر
سطری بلندتر از نیزه
سطری عمودی
که افق مرثیه های مدرن را ترسیم می کند

برای محکم کردن روایت
سیاهرگ های گردن ات را گره می زنم دور علم سیاه همین سطر
سطری عمود بر کاغذی که کربلا شده است

یا کلمه ی شهید!
که جماعت را جادو می کنی
جماعتی که با احترام پشت سر جنازه ی پنبه ای ات راه می روند
جماعتی که رفته اند از هوش
و بی اختیار ران تو را در گام هایشان تکرار می کنند

یا کلمه ی طلسم!
که زیر تابوت خالی خودت را گرفته ای
و داری اسم دوازده سنگ را تلقین می کنی
به یک دسته پرنده ی اتفاقی
که می خواهند بی تفاوت از بالای سر این مراسم با شکوه بگذرند

این شعر یک مراسم متفاوت است
که دارد در غیاب زیبایی برگزار می شود
تشییع شعر است
در غیاب جنازه اش

با نام و یاد تو کلنگ اول را بر زمین می زنم
کلنگی که روبان اش گیس بریده ی توست
این گورکن سال هاست دارد جان می کند
برای رسیدن به آن لحظه ی عزیز
برای رسیدن به ارگاسم
و کندن گور خودش در گوشه ی قبرستان سفید
در فاز صفر نوشتن

من به یقین رسیده ام
که گوشه ی تمام کاغذ ها یک جغد سفید هست
جغد کوری که ما را هدایت می کند
به سمت آیینه ی مدفون
اما هر بار می رسیم به یک جنازه ی بی سر
 و یک کلاه پوسیده ی گشاد
و کمی دورتر هزار سر برهنه از روی نیزه ها  می خندند
به مردی که با کلنگ به جان خودش افتاده
و در اعماق تاریک ذهن اش دنبال آب می گردد
دنبال آیینه ی مایع

من به جان خودم افتاده ام
و تو نشسته ای و داری لذت می بری
از ترک خوردن
و به باد رفتن سر یک پیکره ی باستانی
که در دل یک مجسمه ی معاصر مدفون است
و ظهور تنی که تمامن از تفاوت خالص است

شاید بشود از کنار یک مجسمه بی سر گذشت
اما تا ابد شکل احتمالی گوشواره هایش رهایت نمی کند
نه هیچ گاه رهایت نمی کند وسوسه شنیدن سرگذشت ان سر محذوف
شما را نمی دانم
اما من که حاضرم به هر قیمتی برسم
به نزدیکی راز آن تفاوت سفید
که سنگ ها را بدل به یک سوال سخت می کند
به هر قیمتی
حتا اگر لازم شود سرم را روی این مجسمه بگذارم

به خواب ات می آیم
و تو را بغل می کنم با دست های سرد باستانی ام
و تو همزمان هم روی شانه ی حسین گریه می کنی
هم روی شانه ی یک مجسمه ی ساسانی

میان خواب های تو یک سایه
دنبال چهره ی خودش می گردد
اما هر بار می رسد به یک مجسمه ی بی سر
و یک کلاه پوسیده ی گشاد
و قهقهه ی هزار سر برهنه بالای نیزه های بلند

یک روز خورشید شمشیر کشید
بعد ما ماندیم و هزار آدم برفی بی سر
هزار آدم برفی یهودی
که از آن روز راه افتاده اند و سرتاسر تاریخ را دنبال چهره ی باستانی خودشان می گردند

برای محکم کردن روایت
برای طرح سکه ی پاییز آزادی
شمشیر خورشید را روبان می زنم با سیاهرگ آدم برفی ها
با گیس بریده ی تو
می دهم دست دو شیر نیکلی تشنه
نقطه

ارسال شده توسط هوشنگ ملكي در ساعت 2 PM |
سه شنبه دهم خرداد 1390

پهناور

پهناور بی رنگ آبی

حل می کند سفیدی دشوار لک لک را

اما من هنوز دست و پا می زنم

در برابر آنزیم ها

در برابر هضم شدن در معده ی نهنگ

من هنوز دارم  می روم به سمت شبح کمرنگ خودم

که برایم دست تکان می دهد

از پشت اقیانوس های شیری رنگ

به سمت بی وزنی

به سمت یک صندلی تاشو

که بر مدار یک فانوس آبی می چرخد

موج رادیوی نیلی را می چرخانم

و به صدای گرفته ی خودم گوش می دهم

به تکلمه ی شبحی تنها در یک ایستگاه فضایی

به صدای یونس در اعماق

به صدای هاروتی که از ته چاه بابل می آید

اینجا معده ی نهنگ است

صدای جمهوری روده های پیچ در پیچ

شنونده ی عزیز تنها!

 

در این فضا و لحظات ملکوتی

گوش جان می سپاریم به تلاوت هیچ

به تلاوت خلاء

به تلاوت سکوت کیهانی

گوش می سپاریم به پارازیتی که در احشاء جهان پیچیده است

گوش می سپاریم به نفخ منظومه

 

سلام پدر ژپتوی کم حرف!

راهش این نیست

پناه بردن به « اتاق خلوت خوب»

بیرون وسط این سرما

گزارش دروغ آب و هوا

لک لک ها را دارد می فرستد به سمت شمال

خودت کاری بکن پدر!

  -  خدای پشیمان !

دنیا را دارند تحریف میکنند

چند عروسک چوبی

 

جوجه تیغی

هضم رفتار جوجه تیغی کمی سخت است

وقتی که گارد می گیرد

و راه دیالوگ را می بندد

این هم راهش نیست

پشت کردن به جوجه تیغی

و نیمه شب بیرون زدن از جو زمین

و پرسه زدن در محله ی پریان

مست کردن

سوت زدن

و افتادن در سیاهچاله های فضایی

 

می نشینم روی یک صندلی تاشو

و دست هایم را رحل کتاب تو می کنم

و غرق می شوم در یک پاراگراف عمیق

فقط تو می توانی مردان آهنین را برسانی به بی وزنی

فقط تو می توانی ترکیب خون جوجه تیغی را عوض کنی

با هرمون شیرین لبخندت

جادوی هزاره ی سوم !

 

اتاق خلوت خوب

اتاق سرگردانی که دور دنیا را می گردد

اتاقی که می شود از پنجره اش چند ساعتی خم شد روی ایران

روی خیابان های شلوغ تهران

و زوم کرد روی دندان طلای سگی

که از این فاصله فقط به بوی مشکوک تو پارس می کند

امام غریبه!

 

تو  سال هاست سرت را پایین انداخته ای و بر مدار بیضی خودت می چرخی

با ساعت بی عقربه

که یک روز همین طور اتفاقی برخورد می کنی به یک مسافر کوچک

سلام آقا!

و اذا الشمس کوّرت

و اذالنجوم انکدرت

و بعد تمام دنیا پشم کلاهش می شود

 

پهناور

پهناور بی رنگ آبی

هم می زند منظومه را در فنجان نقره اش

صندلی تاشو را می زنی ته چاه

و غمنامه ی بد خط جمعیت را می خوانی

زیر نور خودت

و پشت گوش ات را می خارانی

مثل یک منجی تنبل

من هم دارم غمنامه ی خودم را می نویسم

با خودنویسی که اژدها می شود

خودنویسی که به موسای خودش هم رحم نمی کند

من بلعیده می شوم

و تو زنده می مانی و شعر می خوانی

چرا که شعر هیچ شاعر زنده ای  زیبا نیست

 

نوشتن یک غمنامه ی بد خط

نوشتن میان اتاق خلوت خوب

اتاق حساسی که با زلزله ی هائیتی می لرزد

با کودکانی که زیر باران می مانند

و با سینه ی کوچک دختران توکیو

که در سالگرد استقلال کشورشان می رقصند

ژاپن ژاپن ژاپن

ژپتو ژپتو ژپتو

اتاقی که با نسیم بال پروانه های قرن چهارم هم می لرزد

نوشتن کار سختی است

نوشتن در اتاقی که دایمن می لرزد

از ترس گسل های وحشی

نوشتن در تاریکخانه

زیر نور سیمای خودت

نوشتن در چاه عمیق

 

« ننه غاری دیه درآ»

بچه ها دارند می چرخند دور چاه

با ترانه ای محلی

با چتر و چکمه ای سیاه

 - ننه غاری دیه درآ

    ننه غاری داره سر می شوره

- ننه غاری دیه درآ

   ننه غاری داره پا می شوره

- ننه غاری دیه درآ

   ننه غاری دارد آن پایین رمان بلندش را می نویسد

   از روی نامه های بی تمبر

 

هضم رفتار شاعران کمی سخت است

وقتی که ترکیب خونشان قلیایی می شود

وقتی  می زنند به سیم آخر زبان محلی

 

ژژو

چه گونه می شود رو به رویش یک = گذاشت و نوشت جوجه تیغی و تمام

ژژو انرژی خالص است

واژه ای که زبان را واژگون می کند

پلیس ها و آمبولانس ها و خبرنگارها را می کشد به محل حادثه

مسیر شعر را عوض می کند

هضم رفتار ژژو کمی سخت است

« ژ» هایش فرو می روند در انگشت لطیف مخاطب

حالا دیگر این وظیفه ی متن است

که انگشت ها را باند پیچی کند

و دوباره  خوانندگان را ببرد به همان اتاق خلوت خوب

 

راستی یک روز هم منوچهری قلم و دواتش را سپرد به بیژن

تا از ته چاه بنویسد

از یک زاویه ی قشنگ

رفتار ماه و ستاره را

 

شنوندگان عزیز عزیز!

وقتش رسیده تا در این لحظات ملکوتی

خم شویم روی تمام چاه های کوفه و بابل و کنعان و قم

و گوش جان بسپاریم

به انعکاس صدای یوسف

 

پدر ژپتو نشسته در کلبه ی خلوت احزان

و داد گوش میدهد به روایت های دروغ چند عروسک چوبی

روایت

روایت های تودرتو

روایت های بورخسی

روایت های متقاطع دنیا

که در ذهن بیمار من به هم می رسند

 

هیچ تضمینی وجود ندارد هیچ

و بعید نیست وسط قصه ی مادران ایرانی

یعقوب هم شاخ در بیاورد

و شکم گرگ بی گناه را بدرد

هیچ تضمینی وجود ندارد هیچ

که نیمه ی یکی از همین شب ها

ملت مسولیت زنگوله را نیاندازد به گردن رییس جمهور وقت.

 

                                                                                                                

 

 

 

 

ارسال شده توسط هوشنگ ملكي در ساعت 7 PM |
چهارشنبه پانزدهم دی 1389
 

امشب

یکنفس اقیانوس تلخ را سر می کشد

و فوت می کند روی صورت ماه

نهنگی که با دهان خشک

سی و یک سال حبس کشیده است


امشب

جفت سفیدش را می بلعد

اسب نری که از اصطبل قاجار گریخته است


امشب

با جفت سفیدش چه می کند!؟

این خودنویس سیاه مست.

ارسال شده توسط هوشنگ ملكي در ساعت 5 PM |
چهارشنبه شانزدهم تیر 1389
 

تو کاغذ بودی                                                    برای او

که چ تیز چاقو                                                   سوم شخص حاضر عزیز

وجود سفیدت را پاره کرد

 

با هشت دست نازک

بر دهانه ی زخم ات تار  می تنزند

پرستاری که غرق شده است در سفیدی و موسیقی

 

تو تبعید شده ای

به شهر سیاه خودت

لج کرده ای و هنوز هم دست از نفس نمی کشی

زخم کهنه را با شیشه ی درد خورده ای و

 مست مست نشسته ای کنار ساحل

روی همان سنگ لیز همیشگی

مثل یک علامت سوال زنده

لابد به درد مرگ هم نخورده ای

 

( تکون نخور

دارم لنز عجیب شعر را تنظیم می کنم روی سایه ات

لک لک کاغذی!)

 

ارسال شده توسط هوشنگ ملكي در ساعت 7 PM |
جمعه بیستم فروردین 1389
 

از پله ی خواب پایین می آیی

با خورشیدی در مشت

و شورتی از برگ انجیر

که ساعد افراشته ات مشعلی است استخوانی

در دست دیگرت یک پیاله شیر

و گربه ای پنهان در رفتارت

که حیای پرواز است

 

تو داشتی می آمدی

که خروس آهنی پله را قیچی کرد.

ارسال شده توسط هوشنگ ملكي در ساعت 6 PM |