تبليغاتX
آردوشان

آردوشان

شعر و پیرامون شعر

پوستم را بکن

من یک پرتقال ساده ام

یک پرتقال احمق

که عاشق انگشت های بلند تو بودم

یک پرتقال جاکش

که به پیامبری قرتی اعتماد کرد

در یک مهمانی مزخرف

عزیری که با یک قطعه ی کوتاه

کیف اش را پر کرد از انگشت های بلند و رفت به عرش آبی موسیقی.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10 AM  توسط هوشنگ ملكي  | 

چه قدر شبیه آن دلفین ماده ای
که برای تحویل جنازه ی جفت اش
هرشب
زیر نور مشعل یکی از چاه های نفت شیون می کشد

از این فاصله چه قدر شبیه بیوه های روسی
میان گورستان سفید
وقتی با شال و کلاه پشمی
قبری گمشده را بغل می کنی

وقتی از ترس دوربین صورت ماهت را لاک می گیری
چه قدر شبیه عکس زینب می شوی در غروب عاشورا
وقتی که جواز دفن خودت را می گیری
چه قدر دلخور می شوی به خاطر یک خط خوردگی ساده
و چه قدر شبیه فاطمه گورت را گم می کنی از یهشت زهرا

تو چه قدر شبیه یک دلفین روس معصومی
در این عکس بی صورت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11 PM  توسط هوشنگ ملكي  | 

هر وقت تصویر تو را می بینم

از گوش و دماغ و دهانم جوهر می زند بیرون

با سرگیجه بلند می شوم و سماع می کنم

با موسیقی آمبولانس ها

در میان تدابیر شدید متن


از گوش و دماغ و دهان تهران هم

خون تو می زند بیرون

از گوش و دماغ و دهان دنیا

از گوش و دماغ و دهان خدا هم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0 AM  توسط هوشنگ ملكي  |